| .:. با من بمان .:. |
|
ای تنیده در وجودم باتارهایی از عشق با من بمان ، هر چند کوتاه دستهایت را به من بسپار می خواهم در تو غرق شوم دستهایمان جوانه میدهد از عشق اگر تو بمانی می خواهم در آبی وجودت محو شوم مثل ذره ای در امتداد تمام لحظه هایت ترانه با هم بودنمان را سر می دهیم اگر تو بخواهی حقیقت دوست داشتنم را در قلبم خاک میکنم به خاطر تو تورم دیوارهای قلبم می سوزند زخمم کهنه می شود و فریاد میزند و همچنان خاموشم در ستیز قلب و احساس قربانی می شوم و می سوزم در خورشید نگاهت می دانم که نمی مانی با من انتهای جاده با هم بودنمان مه آلود است راه بس تاریک است وحشت است بی تو می خواهم دستهایت را لمس کنم آه عزیزم ! میدانم در جدال وجدان و دلسوزی برای من میسوزی و منزجرم از این همه ترحم صدایی می آید کسی آوای حقیقت سر داده کدام حقیقت گم شده را با تو بازگویم ؟ گناه من بیچاره را میبینی؟عاشق شده ام و تو خود شاهدی ای همیشه در وجودم بر من بتاب بگذار خورشید وجودت تن یخ بسته ام را جان بخشد پاهایم میلرزند ، کجاست گرمای وجودت ؟ در کدامین لحظه گم گشته ام با تو؟ نمیدانم کدام ساعت کدام روز؟ وجودم را در تو جا گذاشتم آه چه میبینم در آیینه ؟ تورا تو را با تمام خودم چه کسی میداند؟ من در تو گم شده ام تو در دیگری فریادی خاموش وجودم را تسخیر کرده تو کجای جاده به من رسیدی؟چرا حالا؟ من همه راه را تنها پیمودم اما تو تنها نبودی انتظار برایم سیاه می شود وشعرهایت برای دیگری قلبم را آتش میزند اما تو نمیدانی ... اشک مجالم نمیدهد نمی خواهم بنویسم می خواهم خاموش بمانم ...
|

















